تبليغاتX
عشق خاموش

×××خوش آمدید×××

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 15 مرداد1387 ساعت 13:5 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 12:23 | لینک ثابت |

 
منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم

نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 12:17 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:59 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:58 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:55 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:52 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:48 | لینک ثابت |

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي...

 پرستو محکوم به کوچ کردن...

شمع محکوم به اشک ريختن...

 خارها محکوم به تنهايي...

روز محکوم به غروب کردن...

 شب محکوم به رسيدن...

قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن

وچه محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟

اما اي کاش همه ي اين محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند.

 اي کاش...؟

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:43 | لینک ثابت |

یادم دادی در خیالم سیاهی را پک کنم
یادم دادی در آسمانم ابرها را پک کنم
زیبایی زندگی را در چشمانت آموختم
حرفهایت را در سکوت لبانت آموختم
دستانت را پر مهر کردی تا فراموش نشوی
قلبت را به یاران سپید دادی تا فراموش نشوی
قضاوت سرنوشت را عدالت کردی
آخرین بار مرگ را زندگی کردی
هدایت را پناه بی پناهان کردی
عشق را راز نیت هر خانه کردی
چه درسها بر من آموختی هست در خاطرم
برای آخرین بار نفس می ماند در خاطرم

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 20:41 | لینک ثابت |

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                                            گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

                                            گر شکستیم ز غفلت من ومایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

                                             وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

                                             طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 18:11 | لینک ثابت |

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 19:49 | لینک ثابت |

افسوس خوردن به خاطر چيزي كه نداري ، هدر دادن چيزيه كه داري

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 19:47 | لینک ثابت |

نخ داخل شمع از شمع پرسيد : چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟

شمع جواب داد: مگه ميشه کسي که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 19:45 | لینک ثابت |

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني مستي و ديوانگي - عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر - عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن - عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن - عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن - عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار - عشق يعني هرچه بيني عكس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن - عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب - عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني ، آه شبان - عشق يعني معني رنگين كمان

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 21 اسفند1386 ساعت 19:12 | لینک ثابت |

 با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من... من بچه بودم اونم بچه بود ... سرمو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه خندیدم و

 ـ گفت: دوستیم؟

ـ گفتم : دوست دوست...

ـ گفت: تا کجا؟

ـ گفتم: دوستی که تا نداره...

ـ گفت: تا مرگ...

 خندیدم و

ـ گفتم: من که گفتم تا نداره!!...

ـ گفت: باشه تا پس از مرگ ...

ـ گفتم :نه نه نه نه تا نداره .....

ـ گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم؟

 خندیدم و

ـ گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بزار ... اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمی زارم...

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی  بدون تا رونمی فهمید...

ـگفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم ...

ـ گفتم: باشه تو بزار...

ـ گفت: شکلات هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ... باشه؟

ـ گفتم :باشه...

هر بار یه شکلات میزاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من .. باز همدیگر رو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم... دوست دوست ... من تندی شکلاتم رو باز میکردم میذاشتم تو دهنم و تندوتند میمکیدم...

ـ میگفت :شکمو... تو دوست شکموی منی ..

و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ...

ـ میگفتم :بخورش !!..

ـ میگفت: تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه ...

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومش رو نمی خورد  من همش رو خورده بودم ..

ـ گفتم: اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرما چی کار می کنی؟

ـ گفت: مواظبشون هستم  گفت میخوام شکلات هامو نگه دارم تا وقتی که دوستیم

 و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنم و

ـ میگفتم : نه نه نه ... تا نه... دوستی که تا نداره ....

۱ سال... ۲سال... ۴ سال... ۷ سال ...۱۰ سال... ۲۰سالش شده  اون بزرگ شده  منم بزرگ شدم من همه ی شکلاتامو خورده بودم و اون همه ی شکلاتاش رو نگه داشته اون اومده امشب تا خدا خافظی کنه میخواد بره بره اون دور دورا میگه میرم اما زود بر میگردم من که میدونم میره و بر نمیگرده  یادش رفت شکلات به من بده  من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلاتم کف اون دستش اینم اخرین شکلات برای صندوق کوچیکت یادش رفته بود  دیگه صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتارو خورد ...  خندیدم میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستیه اون تا داره  مثل همیشه خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم اما اون هیچ کدومش رو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات چی کار میکنه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 15:42 | لینک ثابت |

محبت به نامرد کردم بسی...

                           محبت نشاید به هر ناکسی...

تهی دست بی کسی درد نیست...

                               که دردی چو دیدار نا مرد نیست...

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 15:35 | لینک ثابت |

هــر شب گرفتــارخودم در فكــر آزار خــودم

من مــرده ام باور كنیــد بر چـوبـه ی دار خــودم

من خویش را گم كرده ام در فكـر دیــدار خـــودم

یك آشنـــا با من نبـــود آن سوی دیــوارخـــودم

دلخــوش به یك آواز سرد یك ضـربه بـرتـارخــودم

بایــد بگـویم سالهـــاست هــر شب عــزادار خـودم

نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه 1 مهر1386 ساعت 22:28 | لینک ثابت |

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان" را ورق می زد

برای اینکه بیخود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان،

تساویهای جبری را نشان می داد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سرداد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

                                     آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

                  قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

                                                  یک با یک برابر نیست...

                                                                   

نوشته شده توسط مسعود در شنبه 3 شهریور1386 ساعت 20:23 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در شنبه 26 خرداد1386 ساعت 1:1 | لینک ثابت |

 

 


گریستم چون کفش نداشتم! تا اینکه مردیرا دیدم که پا نداشت!!!

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 2:7 | لینک ثابت |



افسوس که تنهاییم پا بر جاست

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 1:36 | لینک ثابت |

منم و تنهایی

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 1:33 | لینک ثابت |

زخم زبان تا کی

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 1:3 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

 وقتی که گریم میگیره

                           دلم میگه مبارکه

                                قدر اشکاتو بدون

                                   هنوز چشات بی کلکه

                    وقتی که گریم میگیره یه اسمون بارونیم

                                 اما به کی بگم خدا من تو دلم زندونیم

نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه 14 خرداد1386 ساعت 20:10 | لینک ثابت |

اما بیایم


بی اراده متولد می شویم. بی اختیار زندگی میکنیم. بدون اینکه بخواهیم

 

میمیریم. داریم زندگی می کنیم و نمی تونیم در تولد و مرگ دخالتی 

   

داشته باشیم. اما بیایم انطور که دوست داریم دیگران را دوست داشته

 

باشیم تا وقتی که برای همیشه می رویم خاطرمان در ذهنها و خاطره ها

 

 باقی بمونه... بیایید دلی را نشکنیم تا نشکنند دلمان را.

 

 

 

 مهم این نیست که تو اد لیستت مسنجرمون چند نفر اد شدن

 

 مهم اینه که تو قلبمون فقط ۱ نفر اد شده باشه که با هم ان

 

 بشیم باهم ارشیو زندگی رو دوره کنیم و با هم اف بشیم اما

 

 باید یادمون باشه پسورد دوستیمون رو جوری بسازیم که کسی 

 نتونه هکمون کنه

نوشته شده توسط مسعود در شنبه 12 خرداد1386 ساعت 22:56 | لینک ثابت |

ویژگی های یک پسر خوب ...

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد .

يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشترک گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد.

يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره.

يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش.

پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون.

يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته.

يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه.

يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده.

يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا .

يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه.

يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند.

يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد.

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد.

يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد.

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند.

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود.

يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند.

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود .

يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جوادي يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند.

يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد.

يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند.

يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد.

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند .

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد.

يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد.

يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد .

يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند.

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد.

يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند.

يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد.

يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد.

يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند.

يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد.

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد.

يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند.

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد.

يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند...

نوشته شده توسط مسعود در شنبه 12 خرداد1386 ساعت 22:52 | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط مسعود محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.